Friday, November 03, 2006

دارم از اين خانه كوچك مي روم.
اين دستها خسته ترند از آنكه بخواهندبا تمام قيد و بندهاي اين مجال مجازي مبارزه كنند.اين روزها بيش از هرچيز آرامش مي خواهم ويك جاي دلبازتر براي بودن...نفس كشيدن.
مي روم به يك جاي دنج ديگر . شايد توي بلاگفا راحت تر باشم
http://moalef.blogfa.com

Wednesday, October 18, 2006


زیستن در مرگ قسطی

من همانطوری می نویسم که حرف می زنم...بدون هیچ شگرد و ادا و اصولی...همه تقلایی که می کنم برای این است که به همان زبانی بنویسم که با آن حرف می زنم .چون کاغذ، کلام را بد ضبط می کند. همه مساله این است : رسیدن به عصاره زبان ...من همانطوری می نویسم که حس می کنم

شاید اهمیت و یگانگی "لویی فردینان سلین "را به عنوان نوآورترین نویسنده قرن بیستم فرانسه و یکی از تاثیر گذارترین رمان دوران معاصرغرب ،بتوان در همین چند جمله ای خلاصه کرد که خود گفته است.

لویی فردینان دِ توش که " سلین" نام مستعار اوست، در 1894 در کوربه ووا در حاشیه پاریس به دنیا آمد. پدرش کارمند ساده ی بیمه و مادرش خرازی فروش بود. خود او هم تا پیش از تحصیلات پزشکی انواع حرفه های آزاد بی شماری را تجربه کرد.اولین کتاب او"سفر به انتهای شب " و دومین کتاب او " مرگ قسطی" است .دیگر کتاب های سلین عبارتند از :
8ایگرک1955" ، "موسیقی، بدون آدم ،بدون هیچ چیز 1957"، کوشک به کوشک 1957" و....

مرگ قسطی

"مرگ قسطی " سلین تقریبا یک اتو بیو گرا فی است که با چیره دستی نویسنده اش توانسته است در قالب یک رمان مدرن با تمام ویژگی های خاص خودش تعریف شود . داستان از زاویه دید راوی اول شخص روایت می شود و آن را می توان به عنوان یک فلش بک به گذشته ای دور در نظر گرفت. در ابتدای رمان ما نرم نرم با راوی و فضای کلی روایت آشنا می شویم و پس از یک دوره پرسه زدن در فضای ذهنی راوی پرتاب می شویم به شق دوم روایت و قسمت اصلی آن. در این قسمت است که ما روایت را در یک پروسه زمانی از کودکی تا وضعیت موجود زندگی راوی دنبال می کنیم.
"فردینان" تنها فرزند یک خانواده متوسط فرانسوی است .مادرش خرده خرازی فروشی است که در تمام مدت زندگی اش مشغول فعالیت و دوندگی برای تامین زندگی خانواده و شوهر مایوسی است که از توهمات کشنده ای در باره زندگی و آینده اش رنج می برد.
در فضایی که راوی از زندگی خود در سالهای کودکی و نوجوانی ترسیم می کند ، تلخی ، ناامیدی مطلق و یک اضطراب دائمی از سقوط در فقر مطلق بر ذهنیت تمام خانوا ده حاکم است.فضایی که مدام توسط پدر و مادر به ذهن راوی تزریق می شود .به گونه ای که در برخی اوقات خود فردینان کوچک نیز به این اعتقاد می رسد که چیزی جز مجموعه ای از رذالت ها...صفات خبیثه و هرگونه پلیدی نیست که می تواند هستی یک انسان را به نابودی بکشد.
شاید به خاطر همین اضطراب مدام است که در تمام کودکی و نوجوانی به شدت تلاش می کند تا بتواند خلاف این باور را در ذهن والدین همیشه بدبین و مایوسش اثبات کند...تلاش هایی که تقریبا هیچگاه به ثمره ی دلخواه نمی نشینند.
در سالهای نوجوانی خانواده اش اورا به انگستان می فرستند تا زبان انگلیسی بیاموزد اما روحیه عجیب او و فشار عظیمی که پس از یک شکست کاری از طرف والدینش بر او وارد شده است از او شخصیتی می سازد که یکسره مقاومت در برابر تمام جهان بیرونی است .به طوری که در تمام مدتی که در انگلستان است حتی یک بار هم برای آموختن زبان انگلیسی تلاش نمی کند وحتی با هیچ کس هم کلام نمی شود....
شاید در این میان حس بدبیاری مدام، مهمترین عنصری است که مدام هم به پیکره ی روایت وهم به ذهن ما تزریق می شود.
واما مهم ترین نکته در رابطه با این رمان ،مساله ی زبان است.رمان سلین به زبان عامیانه روایت می شود و سعی در سرپیچی از زبان معمول ادبی دارد و این برای خوانندگانی چون ما که ادبیات فرانسه را با کلاسیک ها و زبان فاخر و شسته رفته ی آنها می شناسد این هنجار شکنی بسیار ویژه و جذاب است .در بسیاری از جاها متناسب با شخصیت پیچیده و در هم راوی زبان روایت هم دچار تناقضات درونی بسیار می گرددو این به باور پذیری بی حد رمان به شدت کمک می کند.
مورد جالب دیگری که در رابطه با این رمان وجود دارد شخصیت پردازی بی نظیری است که تمام شخصیت ها را جوری برای ما می سازد که انگار می بینیمشان ...آنقدر نزدیک که حتی می توانند در لذت خواندن شاهکار سلین با ما همراه شوند
.

Monday, September 25, 2006

خمیازه از کدام پهلو رسم صحرا کرد
که کنار تو از سودا برتر شد
تا چشم های تو کف دستانم را
سکوی سکه کرد
در بذل مهربان تو
پهنای ماه دیگر شد
لبریخته ششم
ی.رویایی

Monday, September 04, 2006

حالا دوباره...من...حالا دوباره ...دانشگاه...حالا

Saturday, August 19, 2006

نقشي از شيرين قندچي

كريانِگي
بر كه مي گردد زن نيست.در آپارتمان را نيمه باز گذاشته ورفته .چطور نفهميده يعني ؟صداي كر كننده ي كولر ...صداي فريادهاي خودش. همهمه ي ماشين هاي آن پايين.بوقهايشان؟آنقدر كه نشنيده كه دويده توي اتاق مانتويش را جوري از رخت آويز كشيده كه رخت آويز چوبي افتاده وسط اتاق خوابشان و تمام لباسها...همينطور داشته داد مي زده روبه پنجره باز و خط نگراني را نديده توي چشمهاش...نشنيده:" يواشتر!"نشنيده كفش هاي پاشنه دار سياهش را به غيظ كوبيده باشد روي سراميك هاي سفيدو دررا نيمه باز گذاشته باشد...بركه مي گردد زن نيست

Friday, July 21, 2006


رد زوزه روی بوم بعید

مات می شوم

در ضربان این کابوس/ بوران گرفته که انگار شکل نمی گیری

نمی شوی

به زور گریه در ته برفی که در شریان شیشه مصنوعی می زد

مستاصلم به دود تازه از خطوط تنت

با علامت لبهام

مشروح هر دقیقه زاویه های بسته از چشمهای بزک کرده ام

در قاب

شکوه شام آخر من ... میز ... چند زوزه بی شکل ..دست یهودا:

...شراب:معشوق تازه نطفه بسته با طعم تند جنین

چه دستهای بی نظیری مژه های مرا کند و گذاشت درست زیر پلک چپش

زانو زده در برابرآن دولنز رنگی مست

به ضرب طوسی عوضی تر ی که توی چشمهای خام تو چرخید

کمان کشیده ی ابروهات تا محاسن مرد و

من که برای این قصه زیادی قدیمی ام

نمی کشیده تا مد من
آنقدر مدورم به تنت
که قد نمی دهی به هوام و موهای چرب تیفوسیم

شکل حضرت عیسی درست پشت پرده / روی سرم

به نگارینه های نم کشیده نمی ماند

پس بتمرگید و به همان سبک عهد بوقیتان بکشیدم


به سبک سنگ و دستهای حریصی که مفقودتان می کرد

تادر دوباره بوم و این رد گر گرفته از کناره های زخم من بر نمی آید

میان حرف آدم و شبی که دستهات دور لبم

حلقه کرده یا نکرده

به عبارتی که لای هیچ واژه ای نمی خوابد

طرح یهودا و طعنه های مایل میز

روی اعصاب این سیاه قلمها که راه می رود

تشنج خوابیده در خم خط

نمی کشدم به فرض جنایت و

جای نازک دندان

بر مایه های ته گرفته خیام و

سازو...پرت می شود به گریه شبت

به سکسکه زیر دوش من از حال می روی به هپروت

پوزه بر پوزه روی تاریخ بیهقی نمی غلتی
از فرط خلسه ای که بوی استخوان تازه را به بسترت می بردو
سگت می کرد

بر کناره های غار و طرح دست مسیح

تا تب همیشه از کفت بچکد روی پوزه ام

تار ببندد عنکبوتت بر دهانه ی لبهام


فقط بگذارید ببوسمتان

نشان به همان نشان ریسه رفتن هات و

اوقات بی فراغتی که لای ریز لرز سینه هدر می رفت

تا دوباره مور مور تازه روی شام هر شبه مان

رد زوزه های رنگی روی بوم بعید

نادیا حیدری
تیر 85


Friday, July 07, 2006

بنده خدايي گله مي كرد كه چرا در اين خراب شده را تخته نمي كني ...حالا كه نه عرضه ي به روز كردنش را داري...(حالا به ضرب وزور عكسي مطلبي ... دوكلمه حر ف حساب مرتبط با حال وروز دور وبرت يا خودت حتي)نه همتي براي نوشتن شعري ... داستاني... متني. كه ملت ناچار نباشند هروقت گذرشان به اين خراب شده مي افتد همان اراجيف دويست سال پيش تورا ببينند كه مانده فقط براي اينكه پوزخندشان كند فلك زده ها را... راست مي گفت يعني فكر مي كنم كه ممكن است راست گفته باشد.خودم -با تمام خنگي ام - خيلي وقتهابه تخته كردنش فكر كرده ام و اين كه چه اصراري است آدم اينطور به چنين ريسمان سستي بخواهد خودش را نگهدارد...وجالب است كه خودم بهتر از هركسي مي دانم كه بودن وبه هر قيمتي بودن چقدر آسان تر است از اينكه بخواهي خودت را به شايد مزخرفاتي مانند اصالت متن مقيد كني ونخواهي مخاطبت را هرشب بكشي پاي درد دل ننه قمريت و دردهات را همين طور بي هوا بريزي روي دايره وودر عوض به جاي اين همه فقط بنشيني به اميد به بار نشستن نوشتن هات كه كي بيايند كي رخصتت بدهند كه شعرشان كني ...روايتشان كني ...بنويسيشان... بگذريم هنوز دلم مي خواهدبه احترام همان انگشت شمار مخاطبين صبورم...در اين مجال مجازي بمانم و خوب بمانم...به احترام متن و نفس حقي شايد