Saturday, December 31, 2005

خوانش آخرين شعرمن " توي الكل صداي تو از ته اعصار"توسط الهام ملك پوردر پيرات

Wednesday, December 21, 2005

فشار انگشتهاي ننوشتن بر گردنم
اندر نعمات ننوشتن يكي هم اين كه صداي چندش آور سوهان بر دنده هاي روحت را به سمفوني وهم آلوده اي بدل مي كند.چنان تلخ چنان عميق كه چشمهاي سياه و مرطوب دختركي لرزان ...عين ِعينِِ باكرگي .پژواكي از صداي اشكهاش،آميخته با صداي زني ، معلق مانده بر حلق آويز جنگل هاي شمال و حس آسمان از لابه لاي دايره در بلنداي طناب و بريدن هاش ...پابه پاي ننوشتن هاش . رحم الله ...فاتحه مع الصلوات ...يكي يكي زخمهاي روحت را مي شكافد و به هركس كه مي شناخته يا جمع شده اند دور جنازه اش مثلا ، هركدام يك تكه .بعد هم كه هركدام گورشان را گم مي كنند .كمي كه مي ماني توهم گور خودت را گم مي كني ...تا همانجور با خيال راحت بنشيند كنار گور تازه و از اشكهاش بلورهاي كوچكي بسازد كه شبها فانوس كور سوي مرده ات شوند تا نترسي مثلا...وبعد يقه باراني اش را بالا بدهد و محو شود در پس زمينه تا جنازه ي ننوشتن با چه جان كندني خودش را از گور تازه بكشد بالا ...فانوس هاي كوچك چهار گوشه را لگد كند و در بازگشت ، دوباره مرطوب و سياه چشمهاي دختركي كه در لحظه ، قد مي كشد ...شور مي گيردش ...مي چرخد و زني مي شود كه شبها ، ساعت از شوم گذشته ، سگ مست مي كند ، مي افتد به عربده كشي ....توي كوچه تاريك و صداش چسبيده بر كف كفشهاي ِگليش، معلق مانده از شاخه هاي جنگلي در شمال ...بريده...بريده من نمي توانم ...فشار انگشتهاي ننوشتن بر گردنم...هي عميقتر...من ...نمي...من...

Sunday, December 18, 2005

وزني كه در سواحل پولاد مي دويد فرياد زد
خدا ،خدا توچرا آسمان تهران را از ياد برده اي؟

برگرفته از خطاب به پروانه ها..
.....تا دوباره بنويسم