فشار انگشتهاي ننوشتن بر گردنم
اندر نعمات ننوشتن يكي هم اين كه صداي چندش آور سوهان بر دنده هاي روحت را به سمفوني وهم آلوده اي بدل مي كند.چنان تلخ چنان عميق كه چشمهاي سياه و مرطوب دختركي لرزان ...عين ِعينِِ باكرگي .پژواكي از صداي اشكهاش،آميخته با صداي زني ، معلق مانده بر حلق آويز جنگل هاي شمال و حس آسمان از لابه لاي دايره در بلنداي طناب و بريدن هاش ...پابه پاي ننوشتن هاش . رحم الله ...فاتحه مع الصلوات ...يكي يكي زخمهاي روحت را مي شكافد و به هركس كه مي شناخته يا جمع شده اند دور جنازه اش مثلا ، هركدام يك تكه .بعد هم كه هركدام گورشان را گم مي كنند .كمي كه مي ماني توهم گور خودت را گم مي كني ...تا همانجور با خيال راحت بنشيند كنار گور تازه و از اشكهاش بلورهاي كوچكي بسازد كه شبها فانوس كور سوي مرده ات شوند تا نترسي مثلا...وبعد يقه باراني اش را بالا بدهد و محو شود در پس زمينه تا جنازه ي ننوشتن با چه جان كندني خودش را از گور تازه بكشد بالا ...فانوس هاي كوچك چهار گوشه را لگد كند و در بازگشت ، دوباره مرطوب و سياه چشمهاي دختركي كه در لحظه ، قد مي كشد ...شور مي گيردش ...مي چرخد و زني مي شود كه شبها ، ساعت از شوم گذشته ، سگ مست مي كند ، مي افتد به عربده كشي ....توي كوچه تاريك و صداش چسبيده بر كف كفشهاي ِگليش، معلق مانده از شاخه هاي جنگلي در شمال ...بريده...بريده من نمي توانم ...فشار انگشتهاي ننوشتن بر گردنم...هي عميقتر...من ...نمي...من...