رفته بودم اصفهان...درست وقتي كه بايد مي رفتم خودم را گم و گور ميكردم آنجور كه هيچكدامشان دسستشان به من نرسد. نه ديوارهاي كوتاه و خيابان هاي سر به بيابان گذاشته ي اين اين دهان مكنده ي بزرگ كه با اسم تهران مي بلعدم هر صبح و قي ام مي كند هرعصرونه اين كابوسها ي نيمه نيمه كه نا غافل آوار مي شوندو...بايد مي رفتم.بهانه اش مهم نبود.مشمئز كننده مثل دل آشوبه ي خون گرفته ي يك كشتارگاه صنعتي يادل انگيزي نسيم وزيده برمحل دفن زباله در بياباني كه من فقط دنبال يك گله جا باشم كه بشود نشست وتمام طرحها... نقاله ها... آدمها را انگشت زد به ته حلق و بالا ... بالا...حيف نشد بياورم.تهش براي اين كه سرگشته گي اين روزهاي سگي را بكشم به تكه تكه خاك پس كوچه هاي يك عمر اصالت لك نيفتاده ي يك شهر و چنان به گه بكشمش كه تمام زاينده رود و اشك تمام آن مرغهاي دريايي كه شايد اشتباهي آمده بودند به هيچ كارنيايند تا من خيال كنم چه تسكيني و رشته اي يشم تراش خورده را به دستم ببندم و بگذارم كه"اصفهان پر از طنين كاشي آبي باشد".آنقدر كه تمام آن آرامش كذايي گيج رفته باشد توي تمام تنم و حس كرده باشم چقدر سردم است.آنقدرسرد كه پاي ستونهاي زوار در رفته ي چهلستون سگ لرز بگيردم و يادم نيايد آخرين پيام پيش از تبريك ولنتاين كجاي حافظه ام يخ زده كه اينطور سوز مي آيداز لا به لاي تمام اين روزها و سينوزيت كهنه اي كه عود كرده بود وتير مي كشيد به رشته هاي يشم دور مچم...و نمي گذاشت عميق تر نفس بكشم... جاي كاشي هاي دود گرفته ي اصفهان...نبايد مي رفتم ؟

7 Comments:
اندوه این روزهای سرد خاکستری...شاد باشی
سلام بر شما! تاثیر بزانگیز بود! شاد باشی
نمي دونم....بالاخره يه جوري بايد با اين تكه هاي متلاشي شده يعني مثلا زندگي سر كرد تا....
درود...شما را به خوانش شعری در پستان های ژولیت دعوت می دارم...بدرود
با مطلبی تحت عنوان «آخر بازی» و کلی لینک و مطلب به روزم... حتما سر بزنید!!
سلام. با نظرت موافقم / راستش بعضي وقتا از اين شعر خيلي بدم مي آد و بعضي اوقات خوشم مي ياد بايد يه فكري به حالش بكنم
This comment has been removed by a blog administrator.
Post a Comment
<< Home