نمي دانم ...كي ؟كجا؟ چطور؟ ولي من فكر مي كنم دارد يك اتفاقي مي افتد...بوش را حس
مي كنم. شديدا...حسش مي كنم...صداي تپيدن پيش لرزه هاش را مي شنوم....هميشه همينطور ها مي شود كه قفل مي كنم انگار كه كلمه، افسانه اي باور نكردني باشد يا موجودي متعلق به عصر يخبندان وروزهاي دهشتناك انقراض و من نمي توانم بگيرمش بگذارمش زير زبانم آنقدر كه برگ قيسي ها آب بيندازند.. جلو بروم...زانو بزنم... بپرستمش. شعرش كنم
پيكاسو


9 Comments:
Happy your birthday dear Nadia. I wish the day that the candels cost you more than the cake!
سلام
چه جملات قشنگی در وصف هنر
و خویشتن
کامنت های قدیمی رو زیر و رو می کردم که به تو رسیدم.
...
سلام
اگر انجام دهنده ي كار بتواند كمي حرف نزند
به توصيف نپردازد و نگاه تحليلي داشته باشد
سلام نادیا
کجایی دختر
This comment has been removed by a blog administrator.
مورچه / يک کار تازه
هميشه همينطور است كمي به سحر مانده/ كه دلهره مي ريزد در اين دل درمانده/ يكي مثلا اينكه به خاك فرو خفتند /وخون قلمهاشان به كوي وگذر مانده
به نام حی لایموت که تکثرش مایه ی افتخار است که نامش ننهند
از : ارتش دریدا
به : مولف مرده
سلام
ارتش دریدا افتخار دارد بار دیگر با مقاله ای با نام ((آیرونی)) به روز باشد .
حضور شما مایه ی افتخار شماست
با عشق و ارادت
مانی
Post a Comment
<< Home