صداي هلهله از هايهاي مرده هاي شما
سگ مرگ مي كنم
كه برف ببارد
وپاهات تانيمه توي گل
گوني كشيده بر سرم جسد شده بودم
چارخانه هاي از سر ياس
شكل موهات ،يادم نمانده ولي
مي رقصيدم و تنگ توي تنت
دادگاه چندمت شده بودم
يا تو اولين كسي نبودي که شايد آتشش زده بودیم
انگشت
در برابر
انگشت
سگ مرگ نكرده بودي
كه باران گرفت
وروسري ها هنوز دور گردنت
خودشان بودند
نه به دار و نه به خاكسترينه هاي دم پاييت
يك دست، آسمان ِ معلق ِ انگشت هاي شصت و
چهار..
پنج...
شش...
به هفتاد نمي رسد اين حد
شليك ابروهات مي كشدم قبلا
كه تو دختر بودي
ومن يادم نبود نوشته بودي دو جنسي شدم تا به چشمهاي وق زده ات بگويم... نِي...
به سبك دري
بزند...نوش...نوش...نوش
بيست و چهارم بعدي
من مِي از پس رد بوق هاي بردن ِجنازه ي تو ...من...مِي...نو....ش
درمقام دنده ي آدم
...
جايتان خالي
كمي جلوتر از خم بعدي ،دختري را به پسري گرفتيم و
بعد با جميع برادرها
يك دست رقص كُردي توپ!
وبعد زير اشهدم بنويسيد
اي بر آن پدرت
باز نمي شود اين دريچه زيربعدِ ابد
قفل كرده خواب توي انگشت كوچك پام بر دريچه ي خيس
نكشيده...شاشيده ام
به خودم
به موجب اين حكم
پنج و نيم صبح زندان ِقصر توام
كه ازخم بعدي صداي هلهله از هايهاي مرده هاي شما
و پيوند ما كه بوي استخوان سوخته مي داد
درست نبش ونك
پسري شد كه تكه تكه دستهاش را سربريده بود
وبعد دويده بود توي بغلهاي دخترك فرياد كرده بود:
بگيريدم...فقط بگيريد م
نصف زبانم تا...ني... مه
نادياحيدري
دي 84