Monday, February 27, 2006

وحالا يك شعر قديمي و شايد نه چندان خوب كه چون دلم مي خواهد فقط چون دلم مي خواهد مي گذارمش اين تو...انگار دوباره سوگوار مرگ حرفي باشم




!امضاي اين اثر با شما نيست

راس سه ونيم عصر
زمين برعكس چرخيده بود
و آفتابگردانها يادشان مي رود مدام
كه از سرگيجه هاي شبانه ي تو
... يا
از حديث بي قراري كسي كه مي خنديد
!لگن -
فقط دارم امتحانت مي كنم

[... post ccuيك :[داخلي- روز-كريدور بخش
نخند احمق
اولين نماي بلند از بوي الكل ، تخت
و يك جفت مردمك ليز
" ميگم ببند اون دهن گشادت رو"
نمي گيرم...به خدا نمي گيرم
[بعد: بدون مشخصات
اجازه هست؟
ايستاد و يك ساعت تمام به افتخار اين تراژدي كف زد
بي خيال لگن -
( نماي بسته اي از صداي لرزش يك جفت ساق خيس...)
!چه احتضار هيجان انگيزي
اينجور كه لبهاي سرد تان روي هم
!اجازه مي دهيد گردنتان را ببوسم خانم؟

نمي شود
بلند شو
طرح اين پنجشنبه ي ناتمام را خلاص كن

راس سه و نيم عصر
خودش را انداخته توي بغلم زار مي زند
عزراييل
پسرك مو بور كوچه ي بغلي
كه زنبيل خالي از سيب هاي ريخته ات را
بياورم؟
پير شوي پسرم... پ...ي...ر
نه! اينطور...با گريه ...نه
من كه هرروز بيشتر زنگ مي زنم

الو...مامان...الو...
...شماره ي مشترك مورد نظر ...

ناديا حيدري
مهر 81

Friday, February 17, 2006

رفته بودم اصفهان...درست وقتي كه بايد مي رفتم خودم را گم و گور ميكردم آنجور كه هيچكدامشان دسستشان به من نرسد. نه ديوارهاي كوتاه و خيابان هاي سر به بيابان گذاشته ي اين اين دهان مكنده ي بزرگ كه با اسم تهران مي بلعدم هر صبح و قي ام مي كند هرعصرونه اين كابوسها ي نيمه نيمه كه نا غافل آوار مي شوندو...بايد مي رفتم.بهانه اش مهم نبود.مشمئز كننده مثل دل آشوبه ي خون گرفته ي يك كشتارگاه صنعتي يادل انگيزي نسيم وزيده برمحل دفن زباله در بياباني كه من فقط دنبال يك گله جا باشم كه بشود نشست وتمام طرحها... نقاله ها... آدمها را انگشت زد به ته حلق و بالا ... بالا...حيف نشد بياورم.تهش براي اين كه سرگشته گي اين روزهاي سگي را بكشم به تكه تكه خاك پس كوچه هاي يك عمر اصالت لك نيفتاده ي يك شهر و چنان به گه بكشمش كه تمام زاينده رود و اشك تمام آن مرغهاي دريايي كه شايد اشتباهي آمده بودند به هيچ كارنيايند تا من خيال كنم چه تسكيني و رشته اي يشم تراش خورده را به دستم ببندم و بگذارم كه"اصفهان پر از طنين كاشي آبي باشد".آنقدر كه تمام آن آرامش كذايي گيج رفته باشد توي تمام تنم و حس كرده باشم چقدر سردم است.آنقدرسرد كه پاي ستونهاي زوار در رفته ي چهلستون سگ لرز بگيردم و يادم نيايد آخرين پيام پيش از تبريك ولنتاين كجاي حافظه ام يخ زده كه اينطور سوز مي آيداز لا به لاي تمام اين روزها و سينوزيت كهنه اي كه عود كرده بود وتير مي كشيد به رشته هاي يشم دور مچم...و نمي گذاشت عميق تر نفس بكشم... جاي كاشي هاي دود گرفته ي اصفهان...نبايد مي رفتم ؟