Thursday, April 27, 2006


خودم را زير مستطيل ها پيدا ني كنم...خودم بابازمانده هاي زبانم
نمي دانم ...كي ؟كجا؟ چطور؟ ولي من فكر مي كنم دارد يك اتفاقي مي افتد...بوش را حس
مي كنم. شديدا...حسش مي كنم...صداي تپيدن پيش لرزه هاش را مي شنوم....هميشه همينطور ها مي شود كه قفل مي كنم انگار كه كلمه، افسانه اي باور نكردني باشد يا موجودي متعلق به عصر يخبندان وروزهاي دهشتناك انقراض و من نمي توانم بگيرمش بگذارمش زير زبانم آنقدر كه برگ قيسي ها آب بيندازند.. جلو بروم...زانو بزنم... بپرستمش. شعرش كنم
پيكاسو

Friday, April 21, 2006


بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

امروز اول ارديبهشت است...سالروز تمام شدن آخرين تپش هاي شاعري كه صدايش زمزمه گر بحبوحه هاي بلوغ تمام آنهايي است كه با عبور از هشت كتاب عاشق شدند .... فهميدند...نوشتند.... سراييدند ودر پناه امن واژه ها يش جرات آن را پيدا كردند كه ردش كنند.... عاشقانه ...همانگونه كه شيفته اش شده بودند
سمت خيال دوست
ماه
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد
سرو
شيهه بارز خاك بود.
كاج نزديك مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد
از زمين هاي تاريك بوي تشكيل ادراك مي آمد
دوست توري هوش را روي اشيالمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد
،با خود انگار مي گفت
هيچ حرفي به اين روشني نيست
من كنار زهاب فكر مي كردم
امشب راه معراج اشيا چه صاف است
سهراب سپهري