Friday, July 21, 2006


رد زوزه روی بوم بعید

مات می شوم

در ضربان این کابوس/ بوران گرفته که انگار شکل نمی گیری

نمی شوی

به زور گریه در ته برفی که در شریان شیشه مصنوعی می زد

مستاصلم به دود تازه از خطوط تنت

با علامت لبهام

مشروح هر دقیقه زاویه های بسته از چشمهای بزک کرده ام

در قاب

شکوه شام آخر من ... میز ... چند زوزه بی شکل ..دست یهودا:

...شراب:معشوق تازه نطفه بسته با طعم تند جنین

چه دستهای بی نظیری مژه های مرا کند و گذاشت درست زیر پلک چپش

زانو زده در برابرآن دولنز رنگی مست

به ضرب طوسی عوضی تر ی که توی چشمهای خام تو چرخید

کمان کشیده ی ابروهات تا محاسن مرد و

من که برای این قصه زیادی قدیمی ام

نمی کشیده تا مد من
آنقدر مدورم به تنت
که قد نمی دهی به هوام و موهای چرب تیفوسیم

شکل حضرت عیسی درست پشت پرده / روی سرم

به نگارینه های نم کشیده نمی ماند

پس بتمرگید و به همان سبک عهد بوقیتان بکشیدم


به سبک سنگ و دستهای حریصی که مفقودتان می کرد

تادر دوباره بوم و این رد گر گرفته از کناره های زخم من بر نمی آید

میان حرف آدم و شبی که دستهات دور لبم

حلقه کرده یا نکرده

به عبارتی که لای هیچ واژه ای نمی خوابد

طرح یهودا و طعنه های مایل میز

روی اعصاب این سیاه قلمها که راه می رود

تشنج خوابیده در خم خط

نمی کشدم به فرض جنایت و

جای نازک دندان

بر مایه های ته گرفته خیام و

سازو...پرت می شود به گریه شبت

به سکسکه زیر دوش من از حال می روی به هپروت

پوزه بر پوزه روی تاریخ بیهقی نمی غلتی
از فرط خلسه ای که بوی استخوان تازه را به بسترت می بردو
سگت می کرد

بر کناره های غار و طرح دست مسیح

تا تب همیشه از کفت بچکد روی پوزه ام

تار ببندد عنکبوتت بر دهانه ی لبهام


فقط بگذارید ببوسمتان

نشان به همان نشان ریسه رفتن هات و

اوقات بی فراغتی که لای ریز لرز سینه هدر می رفت

تا دوباره مور مور تازه روی شام هر شبه مان

رد زوزه های رنگی روی بوم بعید

نادیا حیدری
تیر 85


Friday, July 07, 2006

بنده خدايي گله مي كرد كه چرا در اين خراب شده را تخته نمي كني ...حالا كه نه عرضه ي به روز كردنش را داري...(حالا به ضرب وزور عكسي مطلبي ... دوكلمه حر ف حساب مرتبط با حال وروز دور وبرت يا خودت حتي)نه همتي براي نوشتن شعري ... داستاني... متني. كه ملت ناچار نباشند هروقت گذرشان به اين خراب شده مي افتد همان اراجيف دويست سال پيش تورا ببينند كه مانده فقط براي اينكه پوزخندشان كند فلك زده ها را... راست مي گفت يعني فكر مي كنم كه ممكن است راست گفته باشد.خودم -با تمام خنگي ام - خيلي وقتهابه تخته كردنش فكر كرده ام و اين كه چه اصراري است آدم اينطور به چنين ريسمان سستي بخواهد خودش را نگهدارد...وجالب است كه خودم بهتر از هركسي مي دانم كه بودن وبه هر قيمتي بودن چقدر آسان تر است از اينكه بخواهي خودت را به شايد مزخرفاتي مانند اصالت متن مقيد كني ونخواهي مخاطبت را هرشب بكشي پاي درد دل ننه قمريت و دردهات را همين طور بي هوا بريزي روي دايره وودر عوض به جاي اين همه فقط بنشيني به اميد به بار نشستن نوشتن هات كه كي بيايند كي رخصتت بدهند كه شعرشان كني ...روايتشان كني ...بنويسيشان... بگذريم هنوز دلم مي خواهدبه احترام همان انگشت شمار مخاطبين صبورم...در اين مجال مجازي بمانم و خوب بمانم...به احترام متن و نفس حقي شايد