Friday, March 31, 2006

براي يك دقيقه بعد
مي گذارم باد از موهام بكشد پايين. پنجره را مي بندم. سيگار نيم كشيده را روي لبه سنگي طاقچه له مي كنم . تازه تازه دارم ياد مي گيرم كه چطور تمامش كنم بدون آن سرفه هاي لعنتي كه زهرش مي كرد به كامم آن اولها . سردم است . بازوهايم را بغل مي كنم . مي روم كنار شومينه روي سراميكهاي داغ دراز مي كشم. گرما مي پيچد توي ستون فقراتم. هنوز پلكهام نيفتاده روي هم كه صداي سرفه مادر مو به تنم سيخ مي كند.لا به لاي سرفه بريده بريده مي گويد:" بازم از اون كوفتي..."من كه سرم را برده بودم بيرون از آن پنجره لعنتي. با تمام سوزي كه مي آمد. از كجا فهميده؟ امير مي گويد:" شامه ي سگ داره" خنده ام مي گيرد . ولي اخم مي كنم." حرف دهنتو بفهم"دستم را مي گذارم روي دهنم و ها مي كنم. " آخرش خفه ام مي كني" مي گويم: زودتر. با غيظ مي گويم . دستم بو مي دهد . با همان بوي لعنتي دست مي كنم توي موهام. چرب است. چندشم مي شود. چند هفته مي شود كه تمام آن يك روز نه يك روز ها شده يك هفته...ده روز ...بهتر... بس نمي كند . اين سرفه ها روي مغزم راه مي رود . ديوانه ام مي كند ولي بلند نمي شوم. غلت مي زنم.كنترل را بر مي دارم صدايش را تا ته مي برم بالا . شروع مي كنم از يك مي روم بالا. سحر... سحر... دخترها لباس هندي پوشيده اند و دور يكي شان كه لباسش فرق مي كند مي رقصند. مرد در حالي كه مي خواهد با وقار بزند دست دختر وسطي را مي گيرد و مي چرخاندش دور خودش.شيرين تر از اين نيست... شيرين تر از اين...از زير دندان مي گويد :" گه بگيردشان" و سرش را بيشتر توي روزنامه اش فرو مي كند. نشسته روي زمين .تكيه داده به مبل .روزنامه مي خوانَد...هه ... باورم شد! دارد سبيل مي جود پشت آن اراجيف...حتما...وقتي كه حتي يك كلمه...حتي يك كلمه اش را...چه مي دانم... شايد هم بخواند. دراز كشيده ام .كنترل را دست به دست مي كنم . مي گويم:" عوضش كنم؟" دختري كه لباس زرد پوشيده با غمزه به مرد نگاه مي كند و مي چرخد:شيرين تر از اين نيست ...بي آنكه سرش را بياورد بيرون دست مي برد به ليوان چاي كنارش..."نه خوبه ... سرد مي خورم"...واقعا ؟...چطور مي شود كه يك چيزي گز گز كند توي ذهن و تو دراز كشيده باشي روي سراميكهاي داغ و تو نخواهي بنويسيش.
انگشت اشاره ام را مي كشم روي دكمه و مي روم بالاتر .زني كه نصف صورتش رابا پوست زن مرده اي پوشانده اند با لبهاي آويزان دارد از لطف مرده عزيز حرف مي زند . با صداي يك آدم آهني . يك آدم آهني زن:يه.... كم ... آب.. سرفه صدايش را هي تكه تكه مي كند. صدايش با صداي زن قاطي مي شود كه همچنان دارد از سگش حرف مي زند كه چقدر مهربان بوده كه نصف صورتش را خورده و دندانهاي پيشينش از پشت لبهاي عاريتي اش پيداست.
آرام انگشتهايم را دور ليوان نيمه گرم فشار مي دهم و مي روم تو...هواي مانده مي زند زير دماغم. پتو باز كنار رفته و موهاي خاكستري مادر پخش ده روي متكا. دستش راگذاشته روي سينه اش . با هر سرفه اي تمام تنش تكان مي خورد. بدنش توي آن لباس سياه نحيف تر به نظر مي رسدو چروكهاي صورتش هي باز و بسته مي شوند. آرام مي نشينم كنارش .چشمهايش را باز مي كندو نيم خيز مي شود.صورتش مي خورد به ليوان و پشنگه هاي آب مي پاشد به صورتم. نمي گويم: اه. مي گويم: بخورش. آرام مي گويم . مادر چهره اش را در هم مي كشد:" تموم جونت بو سيگار مي ده "
يك دفعه مي كشم عقب و ليوان آب گرم را ول مي كنم روي دامن سياه مادر. جيغ كوچكي مي كشد" چي كار مي كني؟"تند رفته ام . اين جور پس كشيدن ها را زياد سراغ دارد از من اما اين بار ...خودش هم عصبي است . تا اين كتابهاي لعنتي در نيايد آرام نمي گيرد. مي گويد: " كي تا حالا از كسي چيزي خواستم ؟" به قول خودش تا آن وام را جور كرده پدرش در آمده " خدا كنه زودتر در بياد...خوب در بياد...تو كه كه مي دوني چقدر مهمه برام..."و سيگار پشت سيگار . روزي دو پاكت تمام. از تك تك سلولهاش مي زند بيرون اين بوي لعنتي سيگار. عقم مي گيرد . پسش مي زنم.اخم مي كندپشت مي كند به من "به ما رسيد بد بو شد؟" با غيظ مي گويد . با طعنه مي گويد. دوباره خر شده ام. آرام با انگشت مي كشم روي كتفش . خودش را جمع مي كند. بعد بلند مي شود .توي تاريكي ملحفه را مي پيچد دور خودش . متكايش را بر مي دارد . مي رود توي هال. در را هم باز مي گذارد تا تمام روشنايي هال بريزد توي اتاق. مي داند كه نور ديوانه ام مي كند. حتي وقت عشقبازي توي تاريكي اتاق هم چشمبندم را بر نمي دارم . همين عصبي اش مي كند. همان جور كه توي تاريكي نفس نفس مي زند مي گويد:" اصلا مي فهمي چيكار مي كني؟"و پوستش زير دستم لزج مي شود. هوار مي كشد: " خيسم كردي پدر سگ... خيسم..."دستهاي چرو كيده اش را مي گذارد روي موهاش و جيغ مي كشد...گندش بزنند.ليوان را كه چند قطره اي بيشتر تهش نمانده مي گذارم روي عسلي كنار تخت. سرفه مي زند دوباره شانه هايش تكان مي خورد. بلند مي شوم .از كشوي كمد دامن سرخابي رنگي را بر مي دارم ..".ساتن اصله... ساتن اصل" پدر مي گفت هروقت باهم كيفشان كوك بود و مادر پوشيده بودش و چرخي زده بود روبروي پدر. دامنش را در مي آورم.دامن سرخابي را از دستم چنگ مي زندو پرت مي كند گوشه اتاق. " اون سياهه...اون سياهه..." پشت هم مي گويد . مستاصل مي مانم. نمي دانم دستهام را چكار كنم.مي مانم و زل مي زنم به پاهاي چروك شده اش . به طرز رقت انگيزي زرد مي زنند با حجم كبودي از ورم در زانوها . هنوز نرفته ام بيرون كه داد مي كشد:" پتو رو بكش روم...گفتم اون سياهه...پتو رو بكش روم..."بر نمي گردم . در صداي محكمي مي كند. شقيقه هام مي سوزد. بد مي سوزد. زن با صورت عاريتي اش پا شده رفته. خبر نگار ها عكسهايشان را گرفته اند و گذاشته اند شكيرا بيايد وسط لجن ها غلت بخورد و با صداي دو رگه اش آنقدر جيغ بكشدكه امير بيايد كنترل را از دستم بكشد بيرون و پرت كند توي تلويزيون و صداي شيشه تمام سرم را بگيرد. آنوقت بيايد روي سرم . داد بزند:" تو ديوانه اي" و من براق شوم توي سينه اش وحنجره ام را پاره كنم:"تو بايد بري تيمارستان...تيمارستان... مي فهمي؟"وا مي رود . خودش را مچاله مي كند . سرش را مي گيرد توي دستهاش و انگار از ته حلق بنالد:"تو چراول كردي ؟ تو چرا بي خيالش شدي ...از صبح رو به روي اين سگ مصب ...برا چي نمي نويسي؟...مي خواي منو نابود كني ؟...آره؟" اين آخري را فرياد مي كشد. نمي گويم:نه نمي گويم از وقتي آتش از كتابهاش كشيده به سقف حمام و آن جور زوزه كشيدنهاش را ديده ام ، تمام دست نوشته هام را جمع كرده ام و يواشكي قايمشان كرده ام زير تخت ، توي كابينت يا توي ساكي كه يادم نمي آيد كجاست و دراز كشيده ام روي كاناپه و چشمهام را داده ام به اين مترسك چهارگوش و مغزم را ...
داغ مي كنم ولي نمي گويم . تا هرچه مي خواهد فرياد بكشد و بعد همان 11 شبي يك لا پيرهن بزند بيرون و تا صبح خدا مي داند چند تا سيگار پشت هم دود كند و مرا بگذارد با صداي سرفه هايي كه هي مي جوند... هي مي جوند ومن به هركس كه زنگ مي زند كه بپرسد :كجايي ؟ بگويم: اي بابا وبه هركس كه گير مي دهدكه چرا آپديت نمي كني ؟ بگويم: كمپلت قفلم و بعد يواشكي بروم سراغ كاغذهام و سرم را بگذارم روي تمام آن نيمه نيمه نوشته ها و زار بزنم... زار بزنم و صدا پخش شود توي خانه .بماسد روي تمام ديوارها . اهميتي نمي دهم.دارد گريه مي كند . با صدا گريه مي كند . افتاده به نفرين:" خدا نبخشدت ...خدا نبخشدت " دوباره تنگش گرفته .حتما دوباره تنگش گرفته. پدر همان جور با اخم از توي قاب زل زده به من . ...خدا نبخشدت ...من هم زل مي زنم توي تخم چشمهاش ... حالم ازت به هم مي خوره... پوزخند مي زند . قاب را از روي طاقچه بر مي دارم و مي گذارمش پشت مبل . مي روم توي دستشويي . لگن را بر مي دارم و مي برم تو. بوي شاش تمام اتاق را پر كرده . باز هم طاقت نياورده پيرزن .ملخفه ها خيس است .سردش شده . لبهاش دارد مي لرزد .از لا به لاي دندانهاش ناله مي كند:" مرگ ...خدا... مرگ..."مي روم جلو . پتو را از روي پاهاي لختش كنار مي زنم. " پاتو بلند كن..."ملحفه خيس را از زيرش مي كشم."دِِِِِِِ..بلند كن ديگه.."ساكت شده. ديگر سرفه نمي كند. يك چيزي ته دلم جمع مي شود. با هر زوري شده ملحفه اش را عوض مي كنم. هواي اتاق سنگين است . جرات نمي كنم پنجرا را باز بگذارم. سردش است .هميشه خدا زمستان ريخته توي تمام تنش . هرچهار فصل.آرام ناله مي كند:" ببرم سالمندان...ترو خدا ببرم سالمندان..."
صورتم گر مي گيرد. چشمم مي سوزد. بدون اينكه نگاهش كنم دامن سياه را از پاهايش مي كشم بالا. نمي گويم: تو ديگه داغونم نكن. نمي گويم: مگه من مرده ام . نمي گويم: جز تو كي مونده برام؟نمي گويم : ببين چه شكلي شدم...ميگويم:"چشم...حتما همين كارو مي كنم...نيست اونجا حلوا خيرات مي كنن...فكر كردي اونجا خيلي مي رسن بهت....دوروزه مردي"
چشمهاش را مي بندد. با دستهاش پتورا چنگ مي زند:" زودتر..."

" كه خلاص شي از دست من...ها؟..كه بري هر غلطي دلت خواست بكني...فكر كردي... من پاي هيچ كوفتي رو امضا نمي كنم. ...تا جهنم باهات مي آم" گوشه لبش مي پرد. مرده ي همين گوشه كوچكي ام كه هروقت داغ مي كند مي پرد. لبخند مي زنم . به زور مي خورمش . اخم مي كنم. سيگار نيم كشيده اش را پرت مي كند توي ظرفشويي و از آشپزخانه مي زند بيرون . ليوان چايش را از بس محكم كوبيده روي ميز ،جلد عشقهاي خنده دار كوندرا خيس خيس شده . تقصير خودم است . با آنكه مي دانم به داستان دوم نمي رسد، همينجور گذاشته امش روي ميز كه اي...شايد... همين جور الكي مي زنم زير خنده . مي روم كتاب را بر مي دارم . با كف دست قطره هاي پهن چاي را از جلدش پاك مي كنم. صورتم خيس مي شود . هنوز هم بس نمي كند . از توي هال داد مي زند: " دوست... هه...دوست ...اگه يادتون رفته بگم كه اينا اول دوست من بودن...ها ها ... دوستام ...يه مشت اراذل واوباش. برنامه ي بعديتون چيه؟ ...نمي خواين دسته جمعي برين شمال؟.. ...دوستام..." كتاب را پرت مي كنم روي ميز . مي روم توي چهار چوب مي ايستم."چرا اتفاقا ... اگه ماشين جور شه...تشريف بيارين خوشحال مي شيم" و بعد هي صداي شكستن است كه جمع مي شود . باز مي شود .جمع مي شود. نمي گذارد تمركز كنم.نمي گذارد بتوانم يك خودكار پيدا كنم براي خودم.مي رود تا 2 ... مي رود تا 3.هنوز دارد راه مي رود حتما.داريم عقلمان را از دست مي دهيم. رسما. سه تايي
ملحفه هاي خيس را پرت مي كنم توي حمام. روي كومه ي لباسها . همانجا روي سكوي حمام مي نشينم. زيرم سرد مي شود. نرسيده كيفش را پرت مي كند روي كاناپه و همانجور با لباس بيرون طاق باز دراز مي كشد ودستهاش را قلاب مي كند زير سرش...يك ..دو ..الان است كه...بي صدا مانتو ام را در مي آورم. چيزي نمي گويد. يكي بايد اين فضا را عوض كند. يواش كنترل را بر مي دارم و تلويزيون را روشن مي كنم. همانجور با چشمهاي بسته ،آرام مي گويد: " خفه اش كن"سعي مي كنم صدايم مهربان باشد" آخه چته تو؟ " سه...مي شود .منفجرش مي كند. سيخ مي نشيند سرجاش ." تو مي دوني من از اين مرتيكه متنفرم...بعد واي مي سي شيش ساعت باهاش گپ مي زني...چي مي گه به تو؟ شعر مي خونه برات؟ارواح ننه اش..." مي گويم: " مادر خوابه" مي گويد:" جهنم..." مي گويم:" جهنم از تو..اين مرتيكه انگار قبل اين قضايا رفيق گرمابه گلستان جنابعالي بوده ها...اصلا مي دوني ، ت ازش متنفر شدي چون جلو همه برگشت گفت كه كتابت مزخرفه...تو قضيه ات چيز ديگه س" بلند مي شود . مي آيد سينه به سينه ام مي ايستد." خيلي غلط كرده گفته.اون مفنگي فرق منقل و ادبياتو مي دونه چيه كه اظهار نظر مي كنه؟ " كنارش مي زنم. مي روم توي آشپزخانه. دنبالم مي آيد." اصلا از امروز ديگه جلسه بي جلسه" نگاهش نمي كنم. سيني دارو به دست مي آيم بيرون."چندشم مي شه ازت" مي روم توي اتاق مادر و در را از تو قفل مي كنم. هوار مي كشد.
آخه برا چي؟" دستم را روي گوشي فشار مي دهم. نفس بلندي مي كشم. تا او چند بار ديگر هم بتواند بگويدآخه براي چي؟
ساعت روي 12 است.هيچ صدايي نمي آيد نه صداي سرفه هاي مادر . نه صداي جير جير كتاني او. چند بار مي گويد: " الو... سحر ..." مي گويم :" من چه مي دونم چرا... ريخته به هم ... همين جوري بيخودي...بيخودي بيخودي هم كه نه... يعني نگفته بهت؟... من فكر مي كردم گفته... آخه يه وقتي خيلي اياغ بوديد. تا حالا بيست بار خواستم زنگ بزنم. ..مستاصلم كرده ." صداي مردانه اش خش دارد. مكث مي كند: " نه بابا ... از دوسه ماه پيش كه بحث كتابش پيش اومد، ديگه نه پيداش شد نه زنگ زد... گوشيشم كه جواب نمي ده...چند بار پيگير شدم.. خبري نشد... خب ...منم..."
با انگشت اشاره مي كشم روي غبار مانده روي ميز . رد انگشتم تيره مي شود. سراسيمه ميدوم جلو. خل شده. پاك خل شده. كارتن كتاب به دست مي رود توي حمام. زور مي زنم. مي خواهم جلوش را بگيرم. با شانه اش محكم عقبم مي زند. مادر كشان كشان خودش را كشانده تا دم در اتاق و از همانجا با صداي جيغ مانندش بدو بيراه مي گويد. قاطي كرده . فكر مي كند كار من بوده.گوشه كارتن را چنگ مي زنم صداي مادر ديوانه ام مي كند:" ولش كن پتياره... ولش كن.." دستش را مي كشد. بر مي گردم طرف مادر " تو برو تو... برو تو... گفتم برو تو" امير با لگد در حمام را باز مي كند . كارتن را روي كاشي ها خالي مي كند. كف حمام پر مي شود از" براي يك دقيقه بعد"
مي گويد: " طرح جلدش كولاكه ...جون من كولاك نيست؟" نمي گذارد بروم تو . كبريت مي كشد. پيرزن موهاي خاكستريش را مشت مشت مي كند و جيغ مي كشد. زبانه هاي آتش از كتابها مي كشد تا سقف. به گه مي كشدش . ده تا كار گر هم كه بگيريم پاك نمي شود. همانجا كه بودم خشك مي شوم. نمي شنوم كه با صداي خش دارش هي مي گويد : " الو سحر... اونجايي؟...الو.."
قطع مي كنم.دست مي برم به گلوم . انگار مغزم را باد كرده اند . تمام زوزه هاي ننوشته ام هي مي خورند به ديواره هاي باد كرده اش و مي افتند روي هم. مي گويد: " ويران شدم... سحر..." توي تاريكي نشسته . مي روم طرفش . اينجور كه قوز كرده و سرش را گذاشته بين بازوهاش انگار دلم را فشار مي دهند. مي گويم:" خيلي سخت مي گيري" مي گويد " تو بايد مي گفتي بهم. تو نبايد مي ذاشتي. تو كه همشو خونده بودي...چرا گذاشتي؟ ديدي چقدر مزخرف بارم كردن؟"ميروم جلو . دستم را جوري توي موهاش فرو مي كنم كه به قول خودش تمام تنش گرم مي شود. مي گويم:" تو جلسه نقد كتاب هيچكي نقل و نبات پخش نمي كنن عزيز دلم"سرش را جوري تكان مي دهد كه انگشتهام توي هوا معلق مي ماند مي گويد:" نبايد مي ذاشتي اون مزخرفاتو چاپ كنم" مي گويم:" قبلا قوي تر مي زدي". مادر از اتاقش هوار مي كشد: سحر... سحر... سحر...آب ... سحر.
نور ماه افتاده روي موكت. صداي هورت كشيدن مادر در سكوت اتاق پخش مي شود. ليوان را كه از لبش بر مي دارم نفسش مي خورد به صورتم. مي روم جلوتر . سرش را به سينه ام فشار مي دهم. بويش مي پيچد توي دماغم. لابه لاي گريه شكسته شكسته مي گويد: مي گويد:"خسته ام... سحر... خسته ام" سرم را مي گذارم روي موهاش. بو مي كشم. گوشه چشمم مي سوزد. آرام زمزمه مي كنم: منم...خيلي
ناديا حيدري
فروردين 85

16 Comments:

At Sat Apr 01, 04:29:00 AM, Anonymous arnavaaz said...

salaam . hatman mikhoonam va agr chizi be zehnam resid comment migzaaram . felan ...

 
At Sat Apr 01, 11:17:00 AM, Anonymous mehdi said...

mikhoonam o dobare miyam. oon shere ke toosh adam o hava o ina dasht, oono nazashti too weblog?

 
At Sat Apr 01, 02:41:00 PM, Anonymous sam moghadam said...

man ham beroozam

 
At Sun Apr 02, 08:01:00 AM, Anonymous Anonymous said...

علي الظاهر من تنها كسي هستم كه اين داستانو ميدونم. داستان خوبي است همين براش كافيه.

 
At Mon Apr 03, 12:17:00 AM, Anonymous مجتبي said...

سلام خوندمش .... واقعا خوشم اومد.زمانهايي كه در داستان به هم مي لوليليذنذ و بويژه زبان كار.. من كه خسته نشدم از خوندنش دستون درد نكنه..راستي با من قهرين؟ اونطزفا نيمياين؟.. شاد باشين.

 
At Mon Apr 03, 05:47:00 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام نادیای عزیز
چه خبر؟
یه کار جدید گزاشتم و دوست دارم بخوانی

 
At Tue Apr 04, 08:17:00 PM, Anonymous Alireza said...

dastan tanhai zani ke matarsake adamhaye dige ro, roye pahaye khodesh be haybate adami negah midare. shayad kami eghragh amizane beshe ba dastane file Carver moghayese kard, har chand neveshte Nadia az jens va zamane digarist. karkerde zabani hamchenan be siagh karhay ghabli ast. vali gahi mishod kami be khanande majale bishtari dad, mesle "jelde eshgh'hay khandedare kondra khise khis shode" mitavanest injor bashad ke eshgh'hay khandedar khise khis shode. ya chizi shabihe in ke nevisande mibayest darbare on tasmim migereft. fro pashi shakhsite Marde dastan har chand be zerafat az aval dastan tarh rizi mishavad vali dar entaha va ba payan bandi ziba va tasir gozar ham az kar dar nemi'ayad. chera ke asle tarhe dastani shayad mibayad digar gone rikhte mishod. (az an midanam in nist vali nemidanam che bayad bashad'ha! )
serahat gahi sangdelane Nadia che dar sher che dar dastan az nokate barjaste neveshtehay ost. negah sard, va yasalood Nadia dar laye haye zirin asar tokhme omidi sazeshgarane ra dar dele mokhatab mikarad ke har chand chizi be kam nist, ama chizi hast. anche injast az gharari ham ke gharar bode bashad na naghd ast na bazkhni, ke faghat nazare shakhsi man darbare inkar ast. behtarin arezo ha barat daram Nadia.
moaffagh bashi

 
At Wed Apr 05, 01:06:00 AM, Anonymous نرده ها said...

سلام داستان خوبي بود . خوب تر ميشد اگه بعضي جاها بعضي حالتها قابل پيشبيني نبودند يا اينكه موجز تر بودند.

 
At Fri Apr 07, 08:05:00 AM, Anonymous دلارام said...

سلام نادیا جون
امید وارم اندفه دیگه سر بزنی
من ادرس برات می ذارم
حتما هم نظر بده

افسانه
ania.blogfa

 
At Sat Apr 08, 12:19:00 AM, Anonymous هنوز said...

نوشته هايت هم مثل خودت هستند....مبتذل متاسفم

 
At Sat Apr 08, 12:47:00 PM, Anonymous سورا said...

درود ناديا جان اميدوارم كه به دستانت برسم اين هفته اگه نيومدم اينجا نظر مي دم هفته پيش كه دير رسيدم رفته بودي تا بعد...

 
At Sat Apr 08, 11:03:00 PM, Anonymous سید مهدی موسوی said...

با متني تحت عنوان « شش شخصيت در جستجوي يك مؤلف » و خبر چاپ كتاب جديدم به روزم و منتظر نظرات شما... حتما سر بزنيد!

 
At Tue Apr 11, 09:12:00 AM, Anonymous amir said...

گوش كلمات شما را هم اشغال كرده انگار

 
At Tue Apr 11, 09:16:00 AM, Anonymous amir said...

البته اين داستان را بايد يه بار ديگه بخونم

 
At Sun Apr 16, 11:13:00 AM, Anonymous sam moghadam said...

be roz shodam az no

 
At Wed Apr 19, 04:18:00 AM, Anonymous زینب حسن پور said...

سلام.و امید که خوب باشید.اومدم که دعوت کنم تشریف بیارین خونه ی نقلی من. خوشحال می شم از مصاحبت و آشنایی حتما.

 

Post a Comment

<< Home